روزي روزگاري تو يه
تيكه از همين زمين خدا.
ميون همين آدماي رنگا رنگ و جور واجور.
يه پسرك زندگي مي كرد.
پسرك دوستي نداشت.
پسرك حتي دوست داشتن هم تجربه نكرده بود.
پسرك از تنهايي بيزار بود.
پسرك تو شهر خودش دنبال
دوست گشت.
توي هر كوچه.
ميون محبتاي مادر.
لا به لاي نصيحتا ي پدر.
كنار سردي عاطفه تو عبور شبونه ي هر آشنا.
زير هر بوته ي نور
.اما پسرك پيداش نكرد!!!
يه روز پسرك تصميمش رو گرفت.
با خودش گفت:
بايد دوست خودم رو پيداش كنم.
كوله بارش رو بست.
از پدر زر را توشه ي راه كرد.
از مادر عاطفه.
و از خدايش عشق!!!
با خودش فكر كرد كه
كجا مي تونه دوستش رو پيدا كنه!!!
حتماً تو اون زميني كه خورشيد عاشقانه به شقايق ها بتابه.
اون جايي كه تو قلب
مردمونش گلاي رنگي جوونه زده باشه.
اون جايي كه ديگه تنهايي هاش رنگ محبت بگيرن
و عشق مث دستاي لرزون و با محبت مادر هر روز تنهايي هاش رو
نوازش كنه..
از مردم شهر خداحافظي كرد و سفر را آغاز گفت.
كنار دروازه شهر درويش سالخورده اي رو ديد.
پير مرد موي سفيدي مث نور و صورتي به روشني مهتاب داشت.
پسرك جرئت كرد و پا پيش گذاشت.
با سينه اي پر از ندانستن ها به درويش گفت:
خانه ي دوست كجاست؟؟؟
پير مرد سرش را آروم آروم بالا آورد و به پسرك نگاهي
انداخت.
لبخند تلخي روي لب داشت.
با چشماني درخشان كه خبر از جواني درون داشت و سينه اي مالا
مال از رازها گفت:
دوست تو كيست؟؟؟
پسرك از خانه ي دوستش نشاني داد.
آنجا كه خورشيد
عاشقانه بر....
پير مرد پرسيد:
توشه ي راهت چيست:
پسرك سرش را بالا گرفت و گفت:
مركبي تيز رو
محبت
اميد
ايمان
عشق
جواني
و اندكي زر.
پير مرد آرام زير لب زمزمه كرد :
غرور را نگفتي!!!
پسرك صداي پير مرد رو نشنيد.
پير مرد به دور دست اشاره اي كرد و گفت:
مرادت را آنجا خواهي يافت.
پسرك درنگ نكرد.
لگام بر كشيد .
ماه ها گذشت و نيمي از زمين را زير پا گذاشت.
مركبش ديگر توان رفتن نداشت.
در پايان سال اول اسب از پا در آمد و پسر به اجبار بايد
باقي راه را پياده مي رفت.
كوله بارش را بر دوش گرفت و به راهش ادامه داد.
در سال دوم ديگر كيسه ي زرش تهي شد.
به ناچار به كلبه اي در بين راه پناه آورد.
پسرك در زد.
صداي پير زني از خانه بلند شد كه:
كيستي؟
پسرك با تني رنجور و صدايي خسته ناله كنان گفت:
پسركي از سرزمين هاي دورم .
به دنبال خانه ي دوست مي گردم.
ديگر پولي برايم نمانده و خسته و گرسنه ام.
پير زن قبول كرد تا در ازاي محبت جوان به او تكه ناني و جاي
خوابي براي آسايش بدهد.
جوان كه ديگر تحمل گشنگي را نداشت قبول كرد.
روزها در كنار پير زن به او محبت كرد تا
در سال سوم
روزي پير زن در هنگام مرگ او را صدا
كرد و گفت:
تو به من محبتت را عرضه كردي و در اين هنگام كه من به سوي
فرشته ي مرگ مي شتابم.
آنچه از مال دنيا دارم ازان تو.
پسرك پير زن را به خاك سپرد و با كمي خوراكي كه تنها دارايي
پير زن بود پا به مسيري كه نيمه پيموده بود گذاشت.
در چهارمين سال ديگر پسرك اميدي نداشت.
از خدايش گله كرد و گفت:
تو چه گونه خدايي هستي؟؟؟
آيا سهم من از اين دنياي بزرگ كمتر از يه شونه براي گريه
كردن بود؟؟؟
آيا سهم من از اين همه خواستن چيزي جز حسرت بود؟؟؟
آيا تو بر من حتي آشيانه اي امن از محبت نيز دريغ مي كني؟؟؟
نه من ديگر خدايي ندارم.
لعنت به اين زندگي كه حتي سهم من از گلهاي شقايق كه هر روز
خورشيد عاشقانه سرود زندگي رو تو گوششون زمزمه مي كنه كمتره.
پسرك ايمانش را هم از دست داد...
پسرك دو سال ديگر ادامه داد.
به شهري رسيد كه مي گفتند راه خانه ي دوست از آنجا مي گذره!!!
پسرك داخل شهر شد.
شهري بود زيبا و سر سبز.
بر سر هر شاخه طوطيان با پرهاي رنگارنگ نغمه هاي حزين مي
خواندند و
كدام قصه خوش تر از داستان پسركي كه به دنبال خانه ي دوست ،
زمين را زير پا گذاشته بود.
گو اين كه شايد هر رهگذر قصه ي عشق خود را از زبان طوطيان
تصور مي كرد!!!
پسرك در سال هفتم بالاخره ياد آرزوهايش افتاد و با خود گفت:
هر چند اين جا مانند بهشت است اما
بهشت من آنجاست كه دوست باشد!!!
پسرك آهنگ رفتن كرد.
در دروازه ي شهر به ناگاه جلويش را گرفتند!!!
پسرك سبب را جويا شد.
سرباز خنده اي كرد و گفت:
آنچه تو در اين جا از آن لذت بردي بهايي جز جوانيت ندارد!!!
اگر قصد ماندن داري ما را با تو كاري نيست اما
اگر آهنگ سفر در سر مي پروراني جوانيت را بگذار و به سلامت.
پسرك حالا متوجه شد كه آن همه رنگ و زيبايي از چه جهت به
كار آمده بود!!!
پسرك با خود گفت:
تا عشق را در كوله ام دارم چه نياز به جواني؟؟؟
باكي نيست ، جوانيم نيز مهر يار و خاك پايش!!!
پسرك جوانيش را هم داد و پير و فرتود ، تنها با كوله باري از عشق ادامه داد...
ديري نپاييد.
پسرك خانه ي دوست را ديد.
به خانه نزديك شد.
باورش نمي شد!!!
حورياني دلربا در دامان شاهزادگاني زيبا و ...
پسرك در زد اما
با ديدن او همه خنديدند و او را مجنون پنداشتند
كه با اين صورت پير
و دستان فقير طلب دوست مي كند!!!
پسرك خودش ندانست اما غرورش نيز آرام آرام از كوله اش به
بيرون خزيد و ناگهان
پسرك يافت!!!
عشقش را نيز به كناري انداخت و به سمت خانه اش دويد...
هفت سال ديگر در راه بود و رسيد.
اين بار با كوله باري تهي!!!
بدون هيچ مركب و زر و اما
عشق را در سينه
محبت را در دستان
ايمان را در سر
و غرور را در زير پايش داشت.
هنگامي كه به شهرش رسيد يافتش!!!
دوست را در سكوت كوچه ها
در ميان محبت هاي مادر
لا به لاي نصيحتهاي پدر
در عبور هر رهگذر و
در ميان جاي جاي هستي به تماشا نشست.
گلهاي شقايق را ديد كه در شهر خودش چه عاشقانه
و چه بي منت زيباييشان را به هر دوست عرضه مي كنند.
در كنار دروازه ي شهر به گوشه اي نشست.
ناگاه جواني را ديد كه با مركبي تيز رو از شهر بيرون آمد.
جوان به پسرك رسيد و گفت:
اي درويش
خانه ي دوست كجاست؟؟؟