تبليغاتX
دست نوشته های یک انسان !
زندگی در بهترین حالت خود، آشفته و پرهرج و مرج است. همه ما همیشه در عجله هستیم، چند کار را به طور همزمان انجام می دهیم و سعی می کنیم برای همه آدم ها همه کار بکنیم و ندرتاً وقت کافی برای خودمان می گذاریم. همه ما در جستجوی آرامشیم اما معمولاً آنچه که لازمه دستیابی به آن است را انجام نمی دهیم و دنبال راه هایی برای به دست آوردن آرامش می رویم که فقط هرج و مرج زندگیمان را بیشتر می کنند. در این مقاله راه های ساده ای برای ایجاد آرامش در زندگی به شما پیشنهاد می کنیم.

1) بدانید که کنترل هیچ چیز در دنیا به جز خودتان در دست کسی نیست. خودتان تنها چیزی هستید که کنترل کامل روی آن دارید. وقتی این مسئله را درک کنید، و براساس آن دیدگاه و عملکردهایتان را تغییر دهید، زندگیتان بیش از پیش آرام خواهد شد. وقتی سعی می کنید آدم های دیگر یا موقعیت هایی که فرای کنترل شماست را کنترل کنید، فقط زمانتان را هدر می دهید و بر آشفتگی زندگیتان اضافه می کنید.

2) برخی روابطتان را قطع کنید و روابط جدید ایجاد کنید. این کار چندان ساده نیست اما اگر زندگی آرامی می خواهید، باید اینکار را انجام دهید. در زندگی اکثر ما یکی دو نفر هستند—یا شاید هم بیشتر—که تاثیر چندانی روی زندگیمان ندارند. البته این به معنی پیدا کردن دوستانی که هیچ کاری برایتان نکرده اند نیست.

موضوع این نیست که این افراد چه کاری برای شما انجام داده اند. مسئله این است که از نظر احساسی چه کمکی به شما کرده اند و چقدر سطح انرژیتان را بالا برده اند. منظور ما دوستانی است که مشکلات بیشماری در زندگیشان دارند و هربار که شما را می بینند فقط درمورد آن مشکلات منفی بافی می کنند.

قطع رابطه با افراد کار سختی است. در برخی موارد نمی توانید آنها را کاملاً از زندگیتان خارج کنید اما می توانید میزان رابطه تان را محدود کنید که کنترل آن کاملاً در دست خودتان است. می توانید این افراد را با دیگرانی جایگزین کنید که به رابطه و زندگیتان ارزش میدهند و مطمئن باشید که خودتان هم تعجب می کنید سطح انرژیتان، آرامش خاطرتان، خوشبختیتان و زندگیتان به طور کل بعد از این جابجایی چه تغییر شگرفی می کند.

3) درهم و برهمی زندگیتان را کمتر کنید. این به آن معنی نیست که همه وسایلتان را بیرون بریزید. نه، منظورمان این است که کمدها، طبقه ها و اثاثیه منزل و محل کارتان را مرتب کنید. در این مرتب کردن خودتان را از شر هر چیزی که به دردتان نمی خورد، لازم ندارید، استفاده نمی کنید و می توانید به راحتی بدون آن زندگی کنید خلاص کنید. می توانید این وسایل را به دیگران ببخشید، بفروشید یا در سطل آشغال بریزید.

4) اگر در روابط شخصیتان اختلافاتی دارید و هنوز از آن ناراحتید، رابطه تان را بهبود بخشید. بروید و با فرد مورد نظر صحبت کنید و احساستان را با او در میان بگذارید. اگر لازم باشد، عذرخواهی کنید و بخشش بخواهید یا از طرفتان معذرت خواهی طلب کنید و او را ببخشید. اگر آن رابطه ارزش نگه داشته شدن را داشته باشد، مطمئن باشید که می توانید آن را حفظ کنید. درغیراینصورت موجب ایجاد ناسازگاری و اختلاف می شود که بعد مجبور می شوید آن را قطع کنید.

5) بودجه و خرج و مخارجتان را از نو ارزیابی کنید. پول همه چیز را خیلی پیچیده می کند و برایتان آرامش نمی آورد. از قدیم گفته اند که پول خوشبختی نمی آورد اما لزوماً این جمله صحیح نیست. اگر نتوانید اجاره خانه را پرداخت کنید و صاحبخانه بیرونتان کند، خوشبت خواهید بود؟ مسلماً نه. اگر نتوانید هزینه تحصیلات فرزندانتان را فراهم کنید، خوشبخت خواهید بود؟ نه. اگر نتوانید قبض ها و مالیات ها را پرداخت کنید، سالی یکبار به مسافرت بروید یا برای فرزندانتان لباس نو بخرید خوشبخت خواهید بود؟ معلوم است که نه.

پول برایتان امنیت و راحتی می آورد و نقش خیلی مهمی در خوشبختی کلی ما دارد. خرج و مخارج های غیرضروری را قطع کنید و پول بیشتری پس انداز کنید. دنبال شغل های پردرآمدتری باشید و مطمئن شوید که امنیت مالی خانواده فراهم باشد.

6) خودتان را ببخشید. به اشتباهات گذشته تان فکر کنید. ببینید کجای کارتان غلط بوده است و خودتان را ببخشید و بعد آن را به کلی از مغزتان بیرون کنید. ما از اشتباهاتمان درس می گیریم اما این به آن معنی نیست که باید همیشه این اشتباهات را در ذهنمان نگه داریم. همه ما انسانیم و حتی باهوش ترین انسانها هم اشتباه می کنند. پس خودتان را ببخشید و به زندگی ادامه دهید.

7) اخبار را خاموش کنید. مطمئناً نیاز دارید از آنچه که در دنیا می گذرد مطلع باشید. اکثر ما هر روز و گاهاً هر ساعت در پی اخبار جدید هستیم. از اینترنت استفاده کنید و از سرویس هایی مثل گوگل بخواهید که اخبار را به ایمیلتان پست کنند. فقط یک یا دو بار در هفته به سراغ این اخبار بروید و آنها را مطالعه کنید و دقت کنید که این زمان اصلاً عصرها نباشد که می خواهید خستگی آن روزتان را برطرف کنید.

Cool برای هر هفته تان برنامه ریزی کنید. تا آنجا که در توانتان است آن برنامه را کامل جلو ببرید اما این را هم باید بدانید که بعضی اوقات لازم است که برنامه تغییر کند. اوقات فراغتتان را مشخص کنید و برنامه ریزی کنید که در آن اوقات سرگرمی های محبوبتان را انجام دهید.

9) استفاده از تکنولوژی را در زندگیتان محدود کنید. تکنولوژی آرامش نمی آورد. کامپیوتر بااینکه خیلی معصوم به نظر می رسد اما وقتی قرار باشد همه روز با انگشت روی دکمه های بزنید چندان معصوم نیست. اگر کمی درمورد آن فکر کنید، کاری طاقت فرسا به نظر می رسد. عادت کنید که کامپیوتر، تلویزیون، و تلفن همراه را خاموش کنید و با آرامش خیال بیرون بروید و از زندگیتان لذت ببرید.

10) برای خودتان وقت بگذارید. خیلی ها اهمیت این مسئله را فراموش می کنند. وقتی زمانی را فقط مخصوص خودمان کنار بگذاریم و هیچ چیز دیگری ذهنمان را به خود مشغول نکند، می توانید به رویاها و آرزوهایمان فکر کنیم و از آن لذت ببریم و ریلکس شویم. این بالاترین آرامش را نصیبتان می کند.

در هیاهوی دنیای امروز، زندگی همانقدر پیچیده می شود که خودتان بخواهید. این به خودتان بستگی دارد که چه چیزهایی را در زندگیتان قبول کنید، اینکه دنیا را چطور ببینید و درمورد کارهای خودتان چه فکری بکنید. اما باوجود همه هرج و مرج ها می توانید آرامش را به زندگیتان برگردانید.

+ نوشته شده توسط سهند در 88/08/30 و ساعت 16:37 |

Shahin

در میان بازار داغ رپ خوان‌ها، نامی مرا واداشت که به او توجه کنم. دو آلبومی که از او موجود است بارها گوش بدهم و بگویم برخی از آثارش قابل توجه، و نقد است و حتی قابل ستایش. برای من ِ نوعی که نمی‌تواند تمام هم و غمش روابط سطحی انسانها باشد شاید گوش دادن به اثری که دغدغه‌هایی والاتر در آن بدون شیله پیله گفته شده باشد دارای ارزش دوچندانی است. کما اینکه جذابیت هنری هم در هر سبکی ولو این بار رپ آنرا بیان کرده باشد.

چندی است کارهای شاهین نجفی را گوش می‌دهم. در مجموع دو آلبومش در ایران و اینترنت قابل دانلود است.
شاهین زاده سال ۱۳۵۹ در بندر انزلی است و در گیلان زندگی می‌کرده است. او دانشجوی رشتهٔ جامعه شناسی بوده که به دلیل ابراز عقیده موفق به پایان تحصیلاتش نشده‌ است و به قول خودش «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». او از نوجوانی به سرودن شعر و ترانه روی آورد و ساز گیتار را در سبک‌های کلاسیک و فلامنکو آموخت. او آواز خواندن را، ابتدا در سبک‌های راک و اسپانیولی در ایران به صورت زیرزمینی آغاز کرد و با چند گروه مختلف همکاری کرده است.
پیش از مهاجرت به آلمان مدتی سرپرست یک گروه موسیقی زیرزمینی در ایران بود و در آلمان سرپرست گروهی به نام «اینان». آخرین گروهی که با آن همکاری می‌کند، گروه تپش ۲۰۱۲ است. با پیوستن او به این گروه و اجرای شعرهای سیاسی-اجتماعی‌اش، تپش ۲۰۱۲ بیش از پیش مورد استقبال مخاطبان و رسانه‌های فارسی‌زبان قرار گرفته است شاهین نجفی از ابتدای سال ۲۰۰۹ به همکاری خود با این گروه پایان داد.
در ترانه‌های شاهین نجفی، آمیزه‌ای از اعتراض به حکومت مذهبی، فقر، زن‌ستیزی، سانسور و اعتیاد را می‌توان دید. او تلاش می‌کند که عناصر شاعرانه و ادبی و اصطلاح‌های فلسفی و سیاسی در ترانه‌هایش حضور داشته باشند.

برخی از ترانه های شاهین نجفی:
حاجی ما آخر خطیم ترانه‌ای است شامل انتقاد از تفکری که در جامعه ریشه دواند‌ه‌است.
فحش بده ترانه‌ای است درباره فشارهایی که به وی وارد شده‌است.
ما مرد نیستیم ترانه‌ای است که از طرف وی به جنبش زنان ایران تقدیم شده‌است.
عمو کریس تاوون داره کریس دی‌برگ خواننده معروف انگلیسی زبان چندی پیش طی‌ سفر به ایران و برای اولین مجوز اجرای کنسرت یک خواننده غربی در ایران پس از انقلاب اینگونه می‌گوید «تهران امروز از نیویورک و لندن امن تر است». این ترانه اعتراضی است به این گفته‌ کریس دی برگ.
بامداد برای بامداد ترانه‌ای است که به یاد احمد شاملو سروده و اجرا شده‌است.
آوازه خوان در خون ترانه‌ای است اعتراض آمیز به یاد فریدون فرخزاد همراه با انتقاد به کشته شدن او.
حرفِ زن ترانه‌ای است درباره حقوق زنان.
زندگی سگی ترانه‌ای است که به انتقادی کنایه گونه از زندگی امروز ایرانیان می‌پردازد.
ما شرریم ترانه‌ای است در اعتراض به رپر‌هایی که فقط از پارتی و سکس می‌خوانند. طوری که می‌گوید:
پسر حاجی نبودیم که از شکم سیری بگیم چشا باز، تیز نگن یه وقت بی غیرتیم
رپ ما رپ تلویزیون تپش نیست رپ سرخوشی و آجیل و کیشمیش نیست
رپ درد و بند و زجر و زندونه اونی که اینا رو کشیده حرفمو میدونه
نجفی در قسمتی از این آهنگ نیز به انتقاد از برنامه شوک بر آمده و می‌گوید:
میخواین رپ و خراب کنین بگین فقط فحشه پاش برسه میدیم ولی یه معنیی توشه
میخواین رپ و خفه کنین بگین طالبش نیست چرا چون خالتورین، خوب اینکه مشکل نیست
من خرم ترانه‌ای است درباره دانشجویان و مشکلاتی که برای آنها در جمهوری اسلامی به‌وجود آمده‌است.

من یه دردم”

من یه  ایرانی افغانی ترک آمریکاییم     یه روسم عربم چینییم آفریقاییم
من یه یهودی زرتشتی مسیحی بهاییم   هندو مسلمونمو بی مذهبمو بوداییم
یه ایرانی ام که صفا و سادگی رسممه   یه افغانی ام که تاریخم پر ستمه
من یه کردم که رفیقم کوه و تفنگه   یه فلسطینم  که چهل پنجاه سال تو جنگه
یه آفریقایی سیاه مثل عمق جنگل   اونی که رفتار میشه باهاش مثل انگل
یه آلمانی ام که از نازی ها سیلی خورده   یه حزب که واسه جنایتش آبرومو برده
یه آمریکایی که دس تو دس عراقیا     گریه کردیم تو این جنگ و مرگ و غوغا
یه اشک قشنگ از چشم یه تبتی      که میسوزه تو حسرت آزادی مملکتی
یه ایرانی ام که پرچمم و گم کردم   وسط این همه اسم و رسم  سردر گمم
به هر شکل و لباس و زبون تو هر مملکتی ام     به نام عشق و آزادی و انسان حثییتم
به اینکه همه مثل همیم و فقط این یه اصل      به نام انسانیت که زیباترین  رسم
(من یه درد مشترکم فریاد کن منو       دیوار و بشکن و بیرون بزن از این تنو)
(رها شو رها شو تو وسعت دنیا رها شو   با هر رنگ پوستی و زبونی هم صدا شو)
واسه روزی که تمومه زندونا ویرون شن   و چشم مادرا واسه بچه ها گریون نشن
و روح قشنگ هیچ زنی لگدمال نشه   غیرت پر معنی مردها پایمال نشه
و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش    زنی از ترس خونواده نسوزه تو آتش
روزی که زندگی هیچ کسی تفتیش نشه   ملاک اعتاقاد و ایمان تسبیح و ریش نشه
روزی که آزادی تو خیابون همه برابر    زن و مرد کوچیک و بزرگ خواهر و برادر
روزی که همه جا توی صلح و آزادیه      قدم به قدم باغ و درخت و آبادیه
لحظه ای که شاید دوباره انسان معنی بشه  تموم این حرفای قشنگ عینی بشه
لحظه ای که میرسه شاید  ولی من نیستم    من خیلی زود تر از اونچه فک کنی میمیرم
ولی تو بمون و به یاد شاهین پرواز کن   پنجره های ذهنتو رو به دنیا باز کن
به جای من بخون و بخند و نفس بکش      تو هر لحظه اگه شد این سرود و آواز کن
بزار کوه پیش مرامت تعظیم کنه  آسمون بارون و با اشک تو تنظیم کنه
بزار واسه یه بار شده آدم آدم شه      مث استعاره ای از شعرای سادم شه

+ نوشته شده توسط سهند در 88/08/25 و ساعت 22:55 |

روزي روزگاري  تو يه تيكه از همين زمين خدا.

ميون همين آدماي رنگا رنگ و جور واجور.

يه پسرك زندگي مي كرد.

پسرك دوستي نداشت.

پسرك حتي دوست داشتن هم تجربه نكرده بود.

پسرك از تنهايي بيزار بود.

پسرك تو شهر خودش دنبال  دوست گشت.

توي هر كوچه.

ميون محبتاي مادر.

لا به لاي نصيحتا ي پدر.

كنار سردي عاطفه تو عبور شبونه ي هر آشنا.

زير هر بوته ي نور

.اما پسرك پيداش نكرد!!!

يه روز پسرك تصميمش رو گرفت.

با خودش گفت:

بايد دوست خودم رو پيداش كنم.

كوله بارش رو بست.

از پدر زر را توشه ي راه كرد.

از مادر عاطفه.

و از خدايش عشق!!!

 با خودش فكر كرد كه كجا مي تونه دوستش رو پيدا كنه!!!

حتماً تو اون زميني كه خورشيد عاشقانه به شقايق ها بتابه.

اون جايي كه  تو قلب مردمونش گلاي رنگي جوونه زده باشه.

اون جايي كه ديگه تنهايي هاش رنگ محبت بگيرن

و عشق مث دستاي لرزون و با محبت مادر هر روز تنهايي هاش رو نوازش كنه..

از مردم شهر خداحافظي كرد و سفر را آغاز گفت.

كنار دروازه شهر درويش سالخورده اي رو ديد.

پير مرد موي سفيدي مث نور و صورتي به روشني مهتاب داشت.

پسرك جرئت كرد و پا پيش گذاشت.

با سينه اي پر از ندانستن ها به درويش گفت:

خانه ي دوست كجاست؟؟؟

پير مرد سرش را آروم آروم بالا آورد و به پسرك نگاهي انداخت.

لبخند تلخي روي لب داشت.

با چشماني درخشان كه خبر از جواني درون داشت و سينه اي مالا مال از رازها گفت:

دوست تو كيست؟؟؟

پسرك از خانه ي دوستش نشاني داد.

آنجا كه  خورشيد عاشقانه بر....

پير مرد پرسيد:

توشه ي راهت چيست:

پسرك سرش را بالا گرفت و گفت:

مركبي تيز رو

محبت

اميد

ايمان

عشق

جواني

و اندكي زر.

پير مرد آرام زير لب زمزمه كرد :

غرور را نگفتي!!!

پسرك صداي پير مرد رو نشنيد.

پير مرد به دور دست اشاره اي كرد و گفت:

مرادت را آنجا خواهي يافت.

پسرك درنگ نكرد.

لگام بر كشيد .

ماه ها گذشت و نيمي از زمين را زير پا گذاشت.

مركبش ديگر توان رفتن نداشت.

در پايان سال اول اسب از پا در آمد و پسر به اجبار بايد باقي راه را پياده مي رفت.

كوله بارش را بر دوش گرفت و به راهش ادامه داد.

در سال دوم ديگر كيسه ي زرش تهي شد.

به ناچار به كلبه اي در بين راه پناه آورد.

پسرك در زد.

صداي پير زني از خانه بلند شد كه:

كيستي؟

پسرك با تني رنجور و صدايي خسته ناله كنان گفت:

پسركي از سرزمين هاي دورم .

به دنبال خانه ي دوست مي گردم.

ديگر پولي برايم نمانده و خسته و گرسنه ام.

پير زن قبول كرد تا در ازاي محبت جوان به او تكه ناني و جاي خوابي براي آسايش بدهد.

جوان كه ديگر تحمل گشنگي را نداشت قبول كرد.

روزها در كنار پير زن به او محبت كرد تا

در سال سوم  روزي  پير زن در هنگام مرگ او را صدا كرد و گفت:

تو به من محبتت را عرضه كردي و در اين هنگام كه من به سوي فرشته ي مرگ مي شتابم.

آنچه از مال دنيا دارم ازان تو.

پسرك پير زن را به خاك سپرد و با كمي خوراكي كه تنها دارايي پير زن بود پا به مسيري كه نيمه پيموده بود گذاشت.

در چهارمين سال ديگر پسرك اميدي نداشت.

از خدايش گله كرد و گفت:

تو چه گونه خدايي هستي؟؟؟

آيا سهم من از اين دنياي بزرگ كمتر از يه شونه براي گريه كردن بود؟؟؟

آيا سهم من از اين همه خواستن چيزي جز حسرت بود؟؟؟

آيا تو بر من حتي آشيانه اي امن از محبت نيز دريغ مي كني؟؟؟

نه من ديگر خدايي ندارم.

لعنت به اين زندگي كه حتي سهم من از گلهاي شقايق كه هر روز خورشيد عاشقانه سرود زندگي رو تو گوششون زمزمه مي كنه كمتره.

پسرك ايمانش را هم از دست داد...

پسرك دو سال ديگر ادامه داد.

به شهري رسيد كه مي گفتند راه خانه ي دوست از آنجا مي گذره!!!

پسرك داخل شهر شد.

شهري بود زيبا و سر سبز.

بر سر هر شاخه طوطيان با پرهاي رنگارنگ نغمه هاي حزين مي خواندند و

كدام قصه خوش تر از داستان پسركي كه به دنبال خانه ي دوست ، زمين را زير پا گذاشته بود.

گو اين كه شايد هر رهگذر قصه ي عشق خود را از زبان طوطيان تصور مي كرد!!!

پسرك در سال هفتم بالاخره ياد آرزوهايش افتاد و با خود گفت:

هر چند اين جا مانند بهشت است اما

بهشت من آنجاست كه دوست باشد!!!

پسرك آهنگ رفتن كرد.

در دروازه ي شهر به ناگاه جلويش را گرفتند!!!

پسرك سبب را جويا شد.

سرباز خنده اي كرد و گفت:

آنچه تو در اين جا از آن لذت بردي بهايي جز جوانيت ندارد!!!

اگر قصد ماندن داري ما را با تو كاري نيست اما

اگر آهنگ سفر در سر مي پروراني جوانيت را بگذار و به سلامت.

پسرك حالا متوجه شد كه آن همه رنگ و زيبايي از چه جهت به كار آمده بود!!!

پسرك با خود گفت:

تا عشق را در كوله ام دارم چه نياز به جواني؟؟؟

باكي نيست ، جوانيم نيز مهر يار و خاك پايش!!!

پسرك جوانيش را هم داد و پير و فرتود ،  تنها با كوله باري از عشق ادامه داد...

ديري نپاييد.

پسرك خانه ي دوست را ديد.

به خانه نزديك شد.

باورش نمي شد!!!

حورياني دلربا در دامان شاهزادگاني زيبا و ...

پسرك در زد اما

با ديدن او همه خنديدند و او را مجنون پنداشتند

 كه با اين صورت پير و دستان فقير طلب دوست مي كند!!!

پسرك خودش ندانست اما غرورش نيز آرام آرام از كوله اش به بيرون خزيد و ناگهان

پسرك يافت!!!

عشقش را نيز به كناري انداخت و به سمت خانه اش دويد...

هفت سال ديگر در راه بود و رسيد.

اين بار با كوله باري تهي!!!

بدون هيچ مركب و زر و اما

عشق  را در سينه

محبت را در دستان

ايمان را در سر

و غرور را در زير پايش داشت.

هنگامي كه به شهرش رسيد يافتش!!!

دوست را در سكوت كوچه ها

در ميان محبت هاي مادر

لا به لاي نصيحتهاي پدر

در عبور هر رهگذر و

در ميان جاي جاي هستي به تماشا نشست.

گلهاي شقايق را ديد كه در شهر خودش چه عاشقانه

و چه بي منت زيباييشان را به هر دوست عرضه مي كنند.

در كنار دروازه ي شهر به گوشه اي نشست.

ناگاه جواني را ديد كه با مركبي تيز رو از شهر بيرون آمد.

جوان به پسرك رسيد و گفت:

اي درويش

خانه ي دوست كجاست؟؟؟

+ نوشته شده توسط سهند در 88/08/08 و ساعت 0:52 |