تبليغاتX
دست نوشته های یک انسان !

خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها

یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.


+ نوشته شده در 91/02/28ساعت 13:4 توسط سهند |

هوس سیگار کردم. ابلهانه بود، سال ها بود سیگار نمی کشیدم. بله اما حالا دلم می خواست، زندگی همین است ...
اراده ی راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می کنید و بعد، یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهارکیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید...

+ نوشته شده در 91/02/18ساعت 0:41 توسط سهند |

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


+ نوشته شده در 91/02/02ساعت 16:57 توسط سهند |

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن.
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید.
نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم.
بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید.
به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.
هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ويلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم..»
ویلان همین طور نگاهم می کرد،
نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت
که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: «نه»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی»


+ نوشته شده در 90/12/09ساعت 6:24 توسط سهند |

مرد زندانی می خندید
شاید به زندانی بودن خویش
شاید به آزاد بودن ما
راستی زندان کدام سوی میله هاست؟

چه گوارا

+ نوشته شده در 90/11/21ساعت 23:31 توسط سهند |

شازده کوچولو از گل پرسید آدمها کجان؟
گل گفت:باد به اینور و آنورشان می برد!
این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده!

+ نوشته شده در 90/11/04ساعت 3:28 توسط سهند |

بخاطر میخی نعلی افتاد.بخاطر نعلی اسبی افتاد.بخاطر اسبی سواری افتاد.بخاطر سواری جنگی شکست خورد.بخاطر شکستی مملکتی نابود شد.و همه اینها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود...!!!


+ نوشته شده در 90/09/29ساعت 14:16 توسط سهند |

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما

نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه ی عشق منو تو قصه هست قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند منو تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم

کاشکی این دیوار خراب شه منو تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

+ نوشته شده در 90/09/15ساعت 18:57 توسط سهند |

مهران مدیری در یادداشتی که در کتاب مرحوم خسرو شکیبایی منتشر شده به تمجید از مرحوم شکیبایی پرداخته است . مدیری دراین یادداشت نوشته است : از روزی که او را شناختم و از اولین باری که او را دیدم ، حالش خوب نبود . اصولا هیچ وقت حالش خوب نبود . منظورم بدحالی جسمانی اش نیست . احساس خوشبختی درونی نداشت . از آن آدم های غمگینی بود که ذاتا اندوه را در خود داشت . این در صدایش بود . در لحن گفتارش بود ، در چشمانش بود و در حرکت دستانش . شاید با همین اندوه درون ، احساس شادی داشت و با همین دلمشغولی های درون ، خودش را زنده نگه می داشت . دوست داشت تنها باشد . دوست داشت خلوت باشد . دیگران را به خود راه نمی داد . هرگز نفهمیدم چه چیزی خوشحالش می کند و چه زمانی حالش خوب است .

برای بازی در پاورچین به او تلفن زدم . رفتم خانه اش و نشستیم به درد دل . در همه جای خانه بود . مجسمه اش ، عکس هایش ، نقاشی هایی که از چهره او کشیده بودند ، جوایزی که گرفته بود . تصویر آدم های مهمی که با او کار کرده بودند . و نقطه درخشان کارنامه اش ، هامون . همه جا پر از او بود و او غمگین ، مثل کودکی بود که توسط خداوند تنبیه شده باشد . یک بغض نهفته که در گلوی او بود و نمی دانم چرا .

گفت که می آید و در پاورچین بازی می کند . فردا به محل فیلمبرداری ما آمد و حرف زدیم . می دانستم که نمی آید . حوصله نداشت ، حقیقت را نمی گفت که دل مرا نشکند . حوصله نداشت و رفت . چند سال گذشت . برای بازی در مرد هزار چهره به او تلفن زدم و در یک روز برفی دوباره به محل فیلمبرداری ما آمد . غمگین تر ، شکسته تر و بی حوصله تر .

مدیری در ادامه یادداشت خود نوشته است : باز هم می دانستم که نمی آید . با هم حرف زدیم . حوصله نداشت . باز هم نمی خواست که دل مرا بشکند . بهانه آورد و باز هم حوصله نداشت و رفت . نزدیک درب خروجی برگشت ، مرا بوسید و گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ، و رفت ، برای همیشه رفت .

روزی که برای خاکسپاری رفتم ، و هزاران نفر آمده بودند تا این پیکر غمگین را به خاک بسپارند و مردم فراوانی که دوستش داشتند و می گریستند . و مردم فراوان دیگری که آمده بودند با هنرمندان مورد علاقه شان عکس بگیرند و عده فراوان هنرمندانی که سعی داشتند به دیگران بفهمانند که ما بیشتر از شما با ایشان دوست بودیم ، و در این هیاهوی عظیم ، آخرین جمله او را دوباره شنیدم که می گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ……… مطمئنم در بهشت ، روزی با او کار خواهم کرد . احتمالا در یک تئاتر مشترک که آنجا دیگر ، حوصله دارد، حالش خوب است و غمگین نیست.


+ نوشته شده در 90/08/17ساعت 5:8 توسط سهند |

امروز خودم داشتم به تایتل وبلاگ خودم میخندیدم....


دسته نوشته های یک انسان ؟؟؟

+ نوشته شده در 90/08/05ساعت 15:14 توسط سهند |

بازی کامپیوتری ساختن در مورد عاشورا، کاربر در نقش یه سرباز امام حسین به یزید حمله می‌کنه و همه رو می‌کشه، آخرش امام حسین پیروز می‌شه و کلا ماجرای عاشورا اتفاق نمی افته...!!!!!

چه کاریه شما میکنید آخه.....

+ نوشته شده در 90/07/28ساعت 14:59 توسط سهند |

اي به داد من رسيده تو روزاي خود شكستن

اي چراغ مهربوني... تو شباي وحشت من

اي تبلور حقيقت... توي لحظه هاي ترديد

تو شبو از من گرفتي... تو منو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي

براي من كه غريبم تو رفيقي جون پناهي

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم... اگه از تو باشه جون

قدر اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم

وقتي شب شبه سفر بود توي كوچه هاي وحشت

وقتي همسايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت

وقتي هر ثانيه شب تپش هراس من بود

وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود

تو با دست مهربوني به تنم مرهم كشيدي

برام از روشني گفتي پرده شبو دريدي

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من

به سلامت سفرت باش ،  اي يگانه ياور من

مقصدت هرجا كه باشه ، هرجاي دنيا كه باشي

 اونور مرز شقايق ، پشت لحظه ها كه باشي

خاطرت باشه كه قلبت ، سپر بلاي من بود

تنها دست تو رفيقه ، دست بي رياي من بود

ياور هميشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوري براي من شده عادت

+ نوشته شده در 90/07/20ساعت 4:24 توسط سهند |